سولی لوگ

خانه
آرشیو
ایمیل

۱۳٩٠/۱/٢۳

سال هاست...

سال هاست شیطان فریاد می زند:

انسان پیدا کنید،سجده خواهم کرد!

 

دکتر شریعتی


۱۳٩٠/۱/٤

بازگشت

چهره اش بشاش تر از همیشه بود و راحت تر لبخند می زند.او دیگر رنگ هایش را با من قسمت نمی کرد.

خوشحال شدم از اینکه خوشحال است.

دنیایم باز هم خاکستری شد.

درست مثل روز اولش...

سیاه و سفید...زیبا و غمگین...

شیطان که این دفعه در نقش گارسون ظاهر شد بود،فنجانی جلویم گذاشت و در گوشم زمزمه کرد:بازگشتت مبارک!

قهوه ام خیلی تلخ بود.شکر خواستم...گارسون گفت:تمام شده!


۱۳۸٩/۱۱/۱٩

آن روز در برلین...

و پس از هشت سال...

درحالیکه صدای قدم هایم بین عابران گم است،

و  تنهایی را ترجیح داده ام به یک همراهی...

صدای آشنایی فرزندش را صدا می کند.

برمی گردم و کودک را تعقیب می کنم که به سمت تو می دود...

تو هیچ تغییری نکردی...حتما کمی چاق تر شده ای.

من هم هیچ تغییری نکرده ام...حتما اسکلت تر  شده ام...

بچه به تو می رسد.

من هم به راهم ادامه می دهم...احتمالا عجله دارم تا به افتتاح نمایشگاهم برسم.


۱۳۸٩/۱۱/۱٧

ذهن پیچیده

- هرجور شده ذهنتو می خونم...

-بخون...ولی خیلی پیچیده س!

ضربه ی آرامی به آینه زدم و گفتم:حق با توئه...خیلی پیچیده س!


۱۳۸٩/٩/٢٥

آن روز در رستوران...

ازش پرسیدم:آخه چطوری بدون تخیل زندگی می کنی؟

با بی حوصلگی سس را روی روی سیب زمینی ها ریخت و گفت:مثلا تو که همیشه در حال تخیلی،الان تخیلت چیه؟

سریع جواب دادم:دیوارا می رن عقب،گارسون باد می شه،می ره هوا!

 

دیوارها رفتند عقب،گارسون هم باد شد رفت هوا!


۱۳۸٩/۸/٢٠

 

 مختارید که همه چیز یک هنرمند را به سخره بگیرید.

اما هنرش را هرگز نه...


۱۳۸٩/۸/۱٠

تب

لیزا:سراغ زن های دیگه می ری،باهاشون قرار می ذاری!...تموم وجودت پر از تماناست!

ژیل:تو سلامت من هستی...اونا تب من.

لیزا:زیادی سرما می خوری...

 

از کتاب خرده جنایات زناشوهری/نوشته اریک اشمیت/نشر قطره


۱۳۸٩/۸/٧

برزخ به زبان ساده

رنگم پریده...هیچ احساسی ندارم.هوا برایم خیلی سرد است.انگار چند هزار سال است که منتظرم تا شیرقهوه ای را که خیلی وقت است سفارش داده ام،بیاورند.

با خودم فکر می کنم عجب پاییز بی رنگ و بی برگی است...چرا همیشه شب است؟...چرا لباس همه سفید و خاکستری است؟و چرا  من هرگز از این کافه بیرون نمی روم؟

از گارسون می پرسم: پس کی سفارشم آماده می شود؟

گارسون خیلی مودبانه جواب می دهد:هر وقت که به یاد آورید...

اما من و همه ی آدم هایی که مثل قطعات یخ،پشت میزهای خالی نشسته اند،هنوز به یاد نمی آوریم که مدت ها پیش مرده ایم...


۱۳۸٩/٧/۱٧

Broken vow

عجیب ترین تصمیمی که گرفتیم...

نه عجیب ترین کافی نیست!

آوانگاردترین...نه!

هیچ چیز نمی تواند تصمیمی که ما در آن کافه،بر سر آن میز گرفتیم را توصیف کند.

اصلا باورم نمی شود...من هنوز گیجم!

تصمیم ما زمان را به عقب برگرداند...

شما حس نکردید؟

 

پ.ن:احتمالا امسال برف خواهد آمد!

 


۱۳۸٩/٧/٩

جمعه تلخ

امروز...

تلخ ترین،طولانی ترین و غم انگیزترین جمعه ی من است.

ای خاکستری!

امروز در سرزمین رنگ ها بر تخت نشستی...